نظریه چیست؟: رویکردهای گوناگون به متون

۲ اسفند ۱۳۹۰ • نظریه و نقد ادبیچاپ این نوشته

همان‌طور که جاناتان کالر می‌گوید، ظهور نظریه‌ی ادبی به‌معنای تأمّل دوباره در باب «نوشتن» و «معنا» و «ادبیّات» و «تجربه» است. اکنون پرسش‌های تازه‌ای مطرح می‌شود که دیگر پرسش‌های صرف ادبی نیستند و بیش‌تر با فهم مقوله‌ی ادبیّات سر و کار دارند. چه چیز موجب می‌شود متنی را ادبی بدانیم و متنی را غیر ادبی؟ مثلاً در کتابخانه‌ها و کتابفروشی‌ها همیشه قسمتی ویژه‌ی ادبیّات و متون ادبی وجود دارد؛ معیار این‌که این متون را در قسمت ادبی چیده‌ایم چیست؟ منظور ما معیارهای رایج طبقه‌بندی کتاب‌ها در کتاب‌شناسی و کتابداری نیست بلکه معیارهایی است که ادبیّات بودن آن متنْ برآمده از آن‌هاست. خانم مری کِلِیگز در کتاب «درس‌نامه‌ی نظریه‌ی گامی فراتر از این برمی‌دارد و نظریه‌های ادبی را «دیدگاه‌هایی درباره‌ی متون» می‌داند که «مبتنی بر نظریاتی خارج از حیطه‌ی ادبیّات» هستند. مری کِلِیگز در همان کتاب، ضمن این‌که تاکید می‌کند که نظریه‌ی ادبی با فهم مقوله‌ای به نام ادبیّات سر و کار دارد، به نکته‌ی مهم‌تری نیز اشاره می‌کند: «فهم همانندی‌ها و تفاوت‌های متن ادبی با متون دیگر.» بنابراین مری کِلِیگز، نظریه‌ی ادبی را «اصطلاحی فراگیر» می‌داند که مجموعه‌ای است از «رویکردهای گوناگون به متون (اعم از ادبی و غیر ادبی)».

بی‌تردید هر یک از ما رویکرد خاصّ و ویژه‌ی خود را به ادبیّات و متون ادبی داریم چون هر یک از ما به هنگام خوانش متن در تعاملی دایم با متن قرار می‌گیریم؛ اما رویکردهای ما در مقام خوانندگان صرف ادبیّات و نه منتقدان و نظریه‌پردازان ادبی، اغلب «ناقص» و «ناآگاهانه» و «مبهم» و وابسته به تجربه‌های محدود شخصی ما هستند و با توجّه به چنین دیدگاهی است که چارلز برسلر در کتاب «درآمدی بر نظریه‌ها و روش‌های نقد ادبی» میان نظریه‌های ادبی «ناقص» و «ناآگاهانه» و «مبهم» و نظریه‌های ادبی «واضح» و «عاری از تناقض» و «به‌روشنی تبیین‌شده» تفاوت قایل می‌شود. از نظر چارلز برسلر، نظریه‌های ادبی «واضح» و «عاری از تناقض» و «به‌روشنی تبیین‌شده» به خوانندگان امکان می‌دهند که شیوه‌ای را اتّخاذ کنند و اصولی را بنیان نهند و بر پایه‌ی آن اصول بتوانند به‌نحوی مستدل ارزیابی خود را از متن توجیه و سامان‌دهی کنند و توضیح دهند. پس هیچ‌گاه نمی‌توانیم بگوییم که نظریه‌ی ادبی در معنای مطلق کلمه ـ یعنی تنها و صرفاً یک نظریه‌ی ادبی ـ وجود دارد بلکه همواره باید از «نظریه‌ها»ی ادبی سخن گفته شود. به‌تعبیر چارلز برسلر، دو نکته‌ی مهم را نباید در باب نظریه‌ی ادبی فراموش کرد: نخست این‌که هیچ فرانظریه‌ای وجود ندارد، و دوم این‌که سئوالات هر نظریه با نظریه‌های دیگر تفاوت دارد. نظریه‌های ادبی با توجّه به درک و دریافتی که از سرشت ادبیّات و کارکرد ادبیّات دارند، شیوه و روش خاصّ خود را در باب قرائت متن اتخاذ می‌کنند. به بیان مری کِلِیگز، در نظریه‌ی ادبی مکانیسم‌های تولید معنا تشریح می‌شود و من در این‌جا این نکته را اضافه می‌کنم که هر نظریه‌ی ادبی می‌تواند تبیین خاصّ خود را از این مکانیسم‌ها داشته باشد؛ اما همان‌طور که خانم مری کِلِیگز نیز اشاره می‌کند، تشریح مکانیسم‌های تولید معنا، صرفاً به متون ادبی منحصر نیست زیرا معنا فقط به متون ادبی و حتی متون تعلّق ندارد؛ معنا به جهان تعلّق دارد و تشریح مکانیسم‌های تولید معنا، خود به خود، ما را به سمت نگاهی دوباره به جهان و تفسیرهای ممکن از آن رهنمون می‌شود. جاناتان کالر هم بر این نکته تاکید می‌کند که نظریه‌ی ادبی بیش‌تر از آن‌که ادبیّات باشد و درباره‌ی ادبیّات باشد، از مسایل غیر ادبی بحث می‌کند. خانم مری کِلِیگز، با توسّل به این‌که کار نظریه‌ی ادبی تشریح مکانیسم‌های تولید معناست و معنا نیز فی‌نفسه به جهان تعلّق دارد، این مساله را مطرح می‌کند که پس از آشنایی با نظریه‌ی ادبی به‌جای این‌که مثل شیوه‌های نقد کلاسیک بپرسیم فلان واژه یا متن به چه معناست، می‌پرسیم «این واژه / تصویر / متن چه می‌کند؟ چه تأثیری بر ما و دنیای ما دارد؟» و به‌جای آن‌که بپرسیم فلان واژه چرا این‌جاست، می‌پرسیم که «این واژه چه می‌کند، چگونه عمل می‌کند و چه چیز را تولید می‌کند؟»

گفتیم که هر نظریه‌ی ادبی می‌تواند تبیین خاصّ خود را از مکانیسم تولید معنا داشته باشد، بنابراین همان‌طور که رامان سلدن در «راهنمای نظریه‌ی ادبی معاصر» می‌گوید، اصولاً نظریه‌پردازان ادبی، آثار ادبی را از سه منظر عمده نگریسته‌اند: نخست می‌توان از نظریه‌هایی نام بُرد که دغدغه‌ی اصلی آن‌ها مساله‌ی خواندن و فهم متون ادبی است و از نقدهای پدیدارشناختی و هرمنوتیکی در شمار این‌گونه روش‌های نقد یاد کرد. چنین رویکردی را «خواننده‌محور» نام نهاده‌اند. دوم، رویکردی است که مساله‌ی نوشتن و آفرینش متون ادبی را در کانون اشتغالات خود جای می‌دهد. چنین رویکردی را «انسان‌گرایانه» یا «رمانتیک» خوانده‌اند. به دیگر سخن، از آن‌جا که متن ادبی تنها از معبر ذهن مؤلّف ظهور می‌کند، مکتب‌هایی وجود دارند که همچنان به شکلی «رمانتیک» در آرزوی دستیابی به نیّت نویسنده از طریق ذهن و زبان و زندگی‌نامه‌ی وی هستند؛ و چنین رویکردی عموماً نزد کسانی اهمیّت دارد که به تقدّس ادبیّات، یعنی به خودآیینی و خودبسندگی ادبیّات یا هرگونه امر ادبی و هنری اعتقاد دارند و این اعتقاد را در جهت اعاده‌ی فردیت هنرمند توجیه می‌کنند. سومین رویکرد، توجّه به خودِ متن ادبی، یعنی توجّه به بافت و پیام و رمزهای درونی نوشتار است. فرمالیست‌ها و ساختارگرایان و منتقدان سیاسی به‌طور کلی به ماهیّت خودِ نوشتار یا رمزهای نهفته در ساختمان معنای متون یا بافت تاریخی و اجتماعی آن‌ها التفات دارند. طبیعتاً نمی‌توان رویکردی را پیدا کرد که به‌نحو تامّ و تمام، تنها یکی از این سه موضع را اتخاذ کرده باشد زیرا سه‌گانه‌ی «مؤلّف، متن، مخاطب» درهم‌تنیده و در ارتباط متقابل هستند و گفت‌وگو در باب این سه‌گانه نیز، خواه سلبی خواه ایجابی، دغدغه‌ی همه‌ی مکتب‌های نقد و نظریه‌ی ادبی بوده است. به عبارت دیگر با توجّه به این سه رویکرد عمده، و البته با اندکی تسامح، می‌توان مسایل نظریه‌ی ادبی را زیر دو پرسش عمده خلاصه کرد: چگونگی نوشتن متون و چگونگی خواندن متون. هم جاناتان کالر و هم مری کِلِیگز (و البته عموم نظریه‌پردازان ادبی) نظریه‌ی ادبی را میان‌رشته‌ای می‌دانند و دایم نسبت عمیق نظریه‌ی ادبی را با رشته‌هایی مثل زبان‌شناسی و روان‌شناسی و فلسفه و انسان شناسی و تاریخ و اقتصاد و مطالعات حقوقی و علوم سیاسی و دیگر رشته‌های علوم انسانی به ما یادآوری می‌کنند.

*این مقاله در سایت رادیو فرهنگ منتشر شده است.

به اشتراک بگذارید...
برچسب‌ها: ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬

دیدگاه خود را بیان کنید.